قالب وبلاگ

این تصویر نه متعلق به یکی از زلزله زدگان آذربایجان است، و نه یکی از قربانیان فلسطینی

این تصویر، عکس یک نخبه علمی بیست و یک ساله است که یک هفته پیش (5 شهریور) به خاطر تصادف با یک دستگاه خودرو پژو 206 (که پس از تصادف متواری شده) دچار حادثه مرگ مغزی شده است.


عبدالمجید فنودی، آزاده و جانباز معززی است که ده سال در زندان های ابوغریب و الرشید بغداد به صورت مخفیانه در اسارت نیروهای بعثی به سر میبُرد. و حالا این پدر، در کمیسیون اهداء اعضاءِ تنها پسرش شرکت کرده بود و میخواست به همه بگوید: «روحیه ایثارگری تنها مخصوص دوران جنگ نیست». مادر مهدی راضی به اهداء نشده بود و شاید هر کدام از ما هم بودیم راضی نمیشدیم.

من هم میزبان این کمیسیون دردآور و بسیار حزن انگیز بودم و از نزدیک تمامی حرکات و سکنات عبدالمجید فنودی را رصد میکردم. صحبت های نماینده دادگستری در خصوص نحوه پیوند اعضاء تمام شد و همه آشنایان مهدی فنودی، به غیر از پدرش غرق در اشک بودند. نوبت رسید به امضاء برگه رضایتنامه جهت اهداء اعضاء. انتظار داشتم دست و دل حاج عبدالمجید کمی بلرزد و با شک و تردید امضاء کند؛ زل زده بودم به انگشتان حاج عبدالمجید و خودکاری که در دست او بود . . .

آنچنان سفت و محکم امضاء کرد که تمام وجودم به خود لرزید !! حاج عبدالمجید تمامی اعضاء قابل اهداء تنها پسرش را به بیماران محتاج بخشید و پای برگه در کنار امضاء و اثر انگشت خود نوشت:

«این اعضاء هدیه ای است به شهید "شریف"، برای سلامتی دانشگاهیان دانشگاه شهید "شریف"»

 

کمیسیون تمام شد و حاج عبدالمجید بعد از پاسخگوئی به سوالات چرند و بیجای خبرنگار واحد مرکزی خبر، به بیرون از ساختمان رفت و تک و تنها روی زمین به روی زانو نشست. نوبت من شده بود. همانطور که او نشسته بود در کنارش نشستم و سلام و علیکی کردم و گفتم: «من فرزند شهید هستم». گویا منتظر بود کسی بیاید و برایش چنین چیزی بگوید تا بغضش را از گلو بیرون رانده و بلند گریه کند. صورتم را نزدیک صورتش بردم و شروع کردم آرام آرام برایش روضه خواندم. روضه علی اکبر (ع) . . .

دوربین ها هم که سوژه ی نون و آب داری نصیبشان شده بود، یکی یکی شروع کردند به اضافه شدن به خلوت دو نفره ما (و البته بر هم زدن این خلوت صمیمانه). بعد از صحبت کردن با حاج عبدالمجید، به بالین مهدی رفتم و زخم های صورتش را برانداز کردم و . . .

 

ساعات زیادی از این اتفاقات و از خلق عکس فوق نمیگذرد؛ اما در همان ساعات که بنده بالای تخت مهدی فنودی بودم، او داشت آرام آرام نفس میکشید و قلبش ضربان داشت و نبضش میزد

اما حالا دیگر . . .

از ساعت 18، و با شروع شدن عمل پیوند، نَفَس های مهدی، جای خود را به آه پدر و ضجه های مادرش داد

[ یکشنبه ۱۳٩۱/٦/۱٢ ] [ ٩:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سجاد شاکریــ ] [ نصـایح () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

" بین الطلوعین " یعنی فاصله‌ی زمانی بین دو طلوع مقدس؛ یعنی فاصله‌ی بین طلـوع سر بریده‌ی حضرت خورشید بر فراز نیزه، و طلوع پرچـم " یالثــارات الحسیـن " بـر فــراز خانه‌ی کعبه. و مــا اکنون در بین الطّلوعیـن به سر میبـریم! به طلوع اول که نرسیـدیم؛ امــا طلوع دوم در راه است. نکند خوابمــان ببرد و بعد از طلوع،از خواب بیدار شویم! که دیگــر آنگاه نماز قضا شده و واجبی مغفول مانده. اصلا اگر خوابیدن در "بین الطلوعین" بـرای همه مکروه است، برای خونخواهـان حسین حرام تر از حرام است !! نکند خواب باشیم، خواب بمانیم و بعد که بیدار شدیم ببینیم به جــای پرچـم "یالثـارات الحسیـن" سـر امــاممــان بـر نیــــزه رفتـه باشد . . .
موضوعات وب
امکانات وب